تبليغاتX
قصه تنهایی
سلام

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:30  توسط محسن | 

 

 

 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

***

نرم و چابك، روح آب،

مي كند پرواز همراه نسيم .

نغمه پردازان باران مي زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

***

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي كند در جويبار جان شنا !

***

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه دريا پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

***

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ ها سرشار از لبخند شان،

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش .

شرمسار ازمهرباني هاي او،

مي روم همراه باران كو به كو .

***

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

***

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

***

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ...

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

قطره دل ميل دريا مي كند،

قطره تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

***

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

 

*****

فريدون مشيري

 

دوستون دارم

مرسی که پیشم میاین

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:7  توسط محسن | 


عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبارآلود
نگهم پيشتر زمن می تاخت
بر لبانم سلام گرمی بود

شهر جوشان درون کورهء ظهر
کوچه می سوخت در تب خورشيد
پای من روی سنگفرش خموش
پيش می رفت و سخت می لرزيد

خانه ها رنگ ديگری بودند
گردآلوده، تيره و دلگير
چهره ها در ميان چادر ها
همچو ارواح پای در زنجير


جوی خشکيده، همچو چشمی کور
خالی از آب و از نشانهء او
مردی آوازه خوان ز راه گذشت
گوش من پر شد از ترانهء او

گنبد آشنای مسجد پير
کاسه های شکسته را می ماند
مومنی بر فراز گلدسته
با نوائی حزين اذان می خواند

می دويدند از پی سگها
کودکان پا برهنه ، سنگ به دست
زنی از پشت معجری خنديد
باد ناگه دريچه ای را بست

از دهان سياه هشتی ها
بوی نمناک گور می آمد
مرد کوری عصازنان می رفت
آشنائی ز دور می آمد

دری آنجا گشوده گشت خموش
دستهائی مرا بخود خواندند
اشکی از ابر چشمها باريد
دستهائی مرا ز خود راندند

روی ديوار باز پيچک پير
موج می زد چو چشمه ای لرزان
بر تن برگهای انبوهش
سبزی پيری و غبار زمان

نگهم جستجو کنان پرسيد :
«در کدامين مکان نشانهء اوست؟»
ليک ديدم اتاق کوچک من
خالی از بانگ کودکانهء اوست

از دل خاک سرد آئینه
ناگهان پيکرش چو گل روئيد
موج می زد ديدگان مخملیش
آه، در وهم هم مرا می ديد!

تکيه دادم به سينهء ديوار
گفتم آهسته :«اين توئی کامی ؟»
ليک ديدم کز آن گذشتهء تلخ
هيچ باقی نمانده جز نامی

عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم ز ره غبارآلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دريغ
شهر من گور آرزويم بود

فروغ فرخزاد
 

---------------------------------------------------------------------------------------

وای خدا چه معنایی تو این شعر فروغ خوابیده

خدا کنه همه درکش کنند

دنیایی از بزرگی در این شعره ، دنیایی از تفکر

که منو دیوونه میکنه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 2:30  توسط محسن | 

 

این گلها هم تقدیم به شما گلها (عیدتون مبارک)

 

صحرا آماده روشن بود
و شب، از سماجت و اصرار خویش دست می کشید

من خود، گرده های دشت را بر ارابه ئی توفانی در نور دیدم:
این نگاه سیاه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - که از روشنائی صحرا
جلوه گرفت
و در آن هنگام که خورشید، عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت،
آسمان ناگزیر را به ظلمتی جاودانه نفرین کرد.

بادی خشمنک، دو لنگه در را بر هم کوفت
و زنی در انتظار شوی خویش، هراسان از جا برخاست.
چراغ، از نفس بوینک باد فرو مرد
و زن، شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند.

ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نمی گردیم
و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می کنم.


***
سپیده دمان را دیدم که بر گرده اسبی سرکش، بر دروازه افق به انتظار
 ایستاده بود
و آنگاه، سپیده دمان را دیدم که، نالان و نفس گرفته، از مردمی که
 دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند،
 دیاری نا آشنا را راه می پرسید.


و در آن هنگام، با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست
و سرزمین آنان را، به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت.

پدران از گورستان باز گشتند
و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.
کبوتری از برج کهنه به آسمان ناپیدا پر کشید
و مردی، جنازه کودکی مرده زاد را بر درگاه تاریک نهاد.

ما دیگر به جانب شهر سرد باز نمی گردیم
و من، همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم.


***
خنده ها، چون قصیل خشکیده، خش خش مرگ آور دارند.
سربازان مست در کوچه های بن بست عربده می کشند
و قحبه ئی از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.

علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست
و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت


مرا لحظه ئی تنها مگذار،
مرا از زره نوازشت روئین تن کن:
من به ظلمت گردن نمی نهم


همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر
 به جانب آنان باز نمی گردم

حضرت شاملو

 (این سال رو با شاملو تمام کردم که که خدا میدونه خیلی دوسش دارم )

----------------------------------------------------

بچه ها سال جدید رو به همتون تبریک میگم

و امید دارم بهترین لحظات زندگیتونو تو این سال سپری کنید ،

خدا یار و نگهدار همتون باشه،

 از همه اونایی که یک سال تحملم کردن ممنونم .

 

دوست دار همتون (محسن )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 2:52  توسط محسن | 

 

 

ای حسین تو رو دوست دارم گر چه با شرم

یکی که یکی رو دوست داره کاری میکنه که اون دوست داره

من همیشه کاری میکنم که تو دوست نداری

الان اربعین حسینه

۴۰ نسیم از اون تاریخ عبور کرده

دارم فکر میکنم به اون روزها که چی شده ؟

ما میتونیم درک کنیم که تو این ۴۰ روز چی شده یا نه ؟

مطمئنم که من یکی که نمیتونم (خدا کمکم کنه)

نمیدونم چه کسی کربلا رفته ؟

من رفتم ٬ اونایی که رفتن میدونن که هر وقت یاد اون روزها و شبا تو ذهنشون میاد قبلش اشک میاد

بچه ها به خدا خیلی صفا داره ٬ ادم اونجا که میره دیگه بهشت واسش بی ارزش میشه ٬

گاهی کلمه بهشت خنده دار به نظر میاد

وقتی یاد بین الحرمین میفتم بغض گلومو داغون میکنه ٬ منفجر میشم

تا نری نمیدونی

دلم میخواد داد بزنم بگم حسین دوست دارم

چیزی ندارم بهتون بگم جز تسلیت

و یه دعا

ای خدا به حق امام زمانمون همه ما رو ببر کربلا و کمکمون کن که تو راهت قدم برداریم .

التماس دعا

دوستون دارم (محسن)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 2:22  توسط محسن | 

 

  

گاهی وقتا که دلم هوای یارو میکنه

دل سیرم هوس نگاه و اشک رو میکنه

به خودم میگم خدا کورم بکن

دلمو از دل خورشید دور بکن

من از این همه ستاره چی میخوام

من میخوام فقط تو رو تنهای تنها ای خدا

که فقط خودم باشم عشق خودم

هی بهم میگن اهاااااااااااای بنده خدا

تو ، فقط  دووم بیار

 

----------------

 

پشت یک ستاره بودم تو هوا

که سقوط کردم روی گردن ماه

ماه بهم میگفت بمون با دل من

وسط حرفاش بودیم که من رها شدم ز او

پرت شدم روی هوا

دور شدم از آسمون

چشم به هیبت زمین بسته بودم

آخه من پشت خودم سوار بودم

به هر گلی که رسیدم آبش دادم

به خدا نفهمیدم که اونا گل نبودند

به خدا نفهمیدم

به همه میگم واسم دعا کنند

 

-------------------

دعا کنین

راهه دوری نمیره

------------------- 

دوستان 

 من شاعر نیستم 

اگه قشنگ نیست ببخشید اینا حرف دلمه 

به خدا فقط حرف دله 

فقط همین 

دوستون دارم (محسن) 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:21  توسط محسن | 
 

یه شعر فوق العاده دوباره از استاد امین پور 

من دیوانه وار این شعر رو دوست دارم

رفتار من عادی است

 اما نمی دانم چرا

 این روزها

 از دوستان وآشنایان

 هرکس مرا می بیند

 از دور می گوید:

               این روزها انگار

                             حال وهوای دیگری دارد!

 اما

 من مثل هر روزم

 با آن نشانیهای ساده

 وبا همان امضا،همان نام

 وبا همان رفتار معمولی

 مثل همیشه ساکت وآرام

 این روزها تنها

 حس می کنم گاهی کمی گنگم

 گاهی کمی گیجم

 حس می کنم

 از روزهای پیش قدری بیشتر

 این روزها را دوست دارم

 گاهی

 - از تو چه پنهان -

 با سنگها آواز می خوانم

 وقدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

 این روزها گاهی

 از روز و ماه و سال،از تقویم

 از روزنامه بی خبر هستم

 حس می کنم گاهی کمتر

 گاهی شدیداً بیشتر هستم

 حتی اگر می شد بگویم

 این روزها گاهی خدا را هم

                             یک جور دیگر می پرستم

 از جمله دیشب هم

 دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگر بود:

 من کاملاً تعطیل بودم

 اول نشستم خوب

 جورابهایم را اتو کردم

 تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم

 با کفشهایم گفتگو کردم

 وبعد از آن هم

 رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

 وسطر سطر نامه ها را

 دنبال آن افسانه موهوم

 دنبال آن مجهول گشتم

 چیزی ندیدم

 تنها یکی از نامه هایم

 بوی غریب و مبهمی می داد

 انگار

 از لابه لای کاغذ تا خورده نامه

 بوی تمام یاسهای آسمانی

                             احساس می شد

 دیشب دوباره

 بی تاب در بین درختان تاب خوردم

 از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

 در آسمان گشتم

 و جیبهایم را

 از پاره های ابر پر کردم

 جای شما خالی!

 یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

 یک پاره از مهتاب خوردم

 دیشب پس از سی سال فهمیدم

 که رنگ چشمانم کمی میشی است

 وبرخلاف سالهای پیش

 رنگ بنفش و ارغوانی را

 از رنگ آبی دوست تر دارم

 دیشب برای اولین بار

 دیدم که نام کوچکم دیگر

 چندان بزرگ وهیبت آور نیست

 این روزها دیگر

 تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

 گاهی

 برای یادبود لحظه ای کوچک

 یک روز کامل جشن می گیرم

 گاهی

 صد بار در یک روز می میرم

 حتی

 یک شاخه از محبوبه های شب

 یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

 گاهی نگاهم در تمام روز

 با عابران ناشناس شهر

 احساس گنگ آشنایی می کند

 گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

 آهنگ یک موسیقی غمگین

                             هوایی می کند

 اما

 غیر از همین حسها که گفتم

 و غیر از این رفتار معمولی

 و غیر از این حال وهوای ساده وعادی

 حال و هوای دیگری

                     در دل ندارم

             رفتار من عادی است

---------------------------------------------------------------------

سلام به همه دوستان گلم

می خواستم بگم ایییییی اونایی که میگین حرف غمناک نزن

میگین از غم ننویسم

من این وب رو ساختم واسه غمام

اونایی که منو میشناسن میدونن که من ادم شادیم

غمامو گذاشتم که تو این وب بنویسم اگه نه میترکم
هر کس تحمل نداره نیاد

دوست داره همتون محسن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 1:26  توسط محسن | 
 

 

 

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور


 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:44  توسط محسن | 

 

 

معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود


ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت


یک با یک برابر هست


 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

 
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید


گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
 سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود

 
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد


حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟


معلم ناله آسا گفت


بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

 
 یک با یک برابر نیست

 

خیلی دلم گرفته بود یاد شعرخسرو گلسرخی افتادم

خیلی زیباست



+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 0:23  توسط محسن | 
 

 

دشتها آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد
 
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
 
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
 
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف كين پوشانده ست
 
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
 
و زماني شده است
 
كه به غير از انسان
 
هيچ چيز ارزان نيست .
 
   « تابستان 57 *حمید مصدق* »
 
***
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 11:57  توسط محسن |